محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

759

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فسوس كند بر وى ، و از اين همه آن خواهد كه اميرى كوفه او را دهم . نامهء او را جواب نكرد . پس همه مردمان را درست شد كه مختار بر محمّد بن على الحنفيّه دروغ همى گويد ، و حرمت وى بشد . عبد الله بن الزبير و عبد الملك مروان كه دعوى خلافت كردند هر دو از محمّد حنفيّه همى ترسيدند كه مختار صاحب سرّ وى است . پس چون بدانستند كه او دعوى نكند ، ايمن شدند . و نيز از مختار نترسيدند . پس عبد الملك بن مروان از شام عبد الله بن الحارث را بفرستاد با پنج هزار مرد به وادى القرى ، و آن اول حدّ مدينه است از سوى شام . و بفرمودش كه مدينه بگير . و مدينه كسان عبد الله بن الزبير داشتند . و مختار تدبير كردن گرفت كه با عبد الله و عبد الملك بسنده نبود كه سپاه شام بسيار بود ، و سپاه پسر زبير كمتر ، مختار تدبير آن كرد كه سپاه را به مدينه فرستد يا به مكه ، و با پسر زبير حرب كند . و همى ترسيد كه چون او سپاه به باديه اندر فرستد ، عبد الله بن الزبير كس فرستد تا چاهها بينبارند ، آنگاه سپاه وى در باديه هلاك شوند . همى انديشه كرد كه چه حيلت كند تا سپاه به باديه تواند فرستادن . هيچ حيلت نيافت . چون عبد الملك بن مروان سپاه به مدينه فرستاد ، حيلتها بر مختار بگشاد . و نامه كرد مختار به عبد الله بن الزبير كه اين طاغى از شام سپاه به مدينه فرستاد ، اگر مرا فرمايى تا از كوفه سپاه فرستم تا ايشان را حرب كند تا طاعت من امير المؤمنين را پديد آيد . عبد الله بن الزبير گفت : نيك آيد ، بفرست اگر به طاعتى . مختار خواست كه بدين بهانه سپاه به باديه اندازد . ثقه اى را بخواند ، نامش شرحبيل الهمدانى ، و او را سه هزار مرد داد و گفت : ترا به ظاهر همى فرستم تا با سپاه شام به وادى القرى حرب كنى ، و از اين آن مىخواهم كه تو بدين سپاه به مدينه روى ، و آنگاه تدبير آن كنم تا مدينه را بگيرى تا از مدينه تا كوفه بر دست ما بود ، و كس سپاه مرا باز نتواند داشتن ، و آنگاه سپاه فرستم تا به مكّه شوى و با پسر زبير حرب كنى . اكنون از آنجا برو و هر كه پرسد كه تو كجا همى روى بگوى به وادى القرى همى شوم به حرب سپاه شام . چون به مدينه رسيده باشى ، آنجا بنشين